باور
می خواست به کبوتری که باور کرده بود نمی تواند پرواز کند پرواز بیاموزد. پرنده را به آسمان انداخت پرنده مانند سنگ بر زمین خورد و تا ابد فکر پرواز را از سر به در کرد.
آرامش
سنگ بر دامنه کوه در کنار دره آرام بود دیگر قله ای که از آن فرود آمده بود را فراموش کرده بود کودکی سنگ را تکان داد تا مگر بار دیگر آن را بالا ببرد سنگ به قعر دره فرو افتاد.
ما را در سایت محکمه دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 146